امیر علی جوادیامیر علی جوادی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

سرباز آقا

روزهای شیرین با تو بودن

پسرک نازمون الان سه و نیم ماهه شده. اتفاقات و تحولات جدید: 1- دو روز قبل از سه ماهگی برای اولین بار تونست غلت بزنه و روی شکم بیاد(البته سرش روی بالش نازکی بود) 2- وقتی سه ماهه شد اشیارو تونست توی دستای موسمولوش بگیره اما حالا که سه و نیم ماهه شده دستش رو به سمت دستای من و یا اشیا دراز میکنه (اولین شیئی که توجهش رو برای گرفتن جلب کرد دستبند توی دستم بود!) 3- اسباب بازی و اشیا رو دودستی گرفته و به سمت دهانش میبره. 4- توی کریی یر(همون حمال خودمون! خخخخخخخخخخخخ) نغ می زنه و سینه و شکمش رو بلند میکنه تا برش داریم. 5- دیشب که چک کردیم، وزنش 7ونیم کیلو ، قدش 65 سانت و دور سرش 42 سانت شده. 7- موهای ناناسم...
13 خرداد 1393

یک روز پسرونه

هوا سرد بود، ده آذر 92. بالاخره بعد از دو ماه و 17 روز تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر. باید یه کار پسرونه برات انجام می دادیم که برای سلامتی بسّر کوچولوهای ناناس خداوند تو آداب اسلامی برامون سفارش کرده. من بابا شما و کمی بعد مامانبزرگ که خودش پسر نداشت و کلی استرس!  موقع جراحی پشت در کلی گریه کرده بود برات و با صدای گریه هات امونشو بریده بودی. به مامان گفتم : وقتی من دنیاش میاوردم برام گریه کردی؟گفت نه! آخه تو داد نزدی اگه جیغ و داد می کردی گریه م میومد! بس چی؟ فک کردی الکی اومدی اینجا؟ کلی رنج رو بدون فریاد تحمل کردم تا بهشت زیر پام بره!!!! خلاصه بابا پاهاتو و من دستای ناز کوچولوتو گرفته بودیم و آقای دکتر ( سید ؟ هاشمی فشا...
11 خرداد 1393

روز بیعت با حضرت علی اصغر(س)

امروز صبح زود همراه مامان، مامان جون، عمه معصومه من، زهرا دختر عمه ، خاله زینبت و خاله فاطمه ت رفتیم حسینیه اعظم(ع) زنجان، برای مراسم شیرخوارگان. با این لباسهای سبز خیل یخواستنی تر شده بودی و تمام مراسم رو هم جز چند دقیقه ، خوابیده بودی! اینجا اولین جایی بود که به غیر از خونه مامان بزرگ و عمه زهرات رفته بودی! عهد نامه رو هم درحالی که شمارو روی دست هام بالا برده بودم زمزمه می کردم: یا صاحب الزمان ... فرزندم را ...                                           نذر یاری قیام تو میکنم ... امیدوارم امام مهدی (ع) خیلی زودتر...
10 خرداد 1393

چهل روزگی

این روزهای قشنگ واقعا رویاییه! وقتی صبح ها از خواب بیدار میشیو به مامانی نگاه می کنی خوب که مطمئن میشی درست دیدی، همین که سلامت میکنم لبخند می زنی .حتی دیشب به بابایی هم لبخند می زدی . حالا کاملا ما رو میشناسی. کنارت که حرکت می کنم با چشمای ناز کوچولو اما درشتت دنبالم می کنی. از آغاز دو ماهگیت یعنی  10 روز پیش ماشاء الله انقدر بزرگ شدی که مجبور شدم پوشک سایز 3 بگیرم برات. دیشب خیلی گریه کردی حتی پریشب! صبح سحر با وجود بی خوابی اونقدر نیگات کردم و اونقدر قربون صدقه ت رفتم ... کلی هم خدا رو شکر گفتم و چند بار بلند از ته دل گفتم: « عاشّـقـتـم » وقتی از گریه هات و بیخوابی های شبانه  خسته میشم و بی تاب، یه...
10 خرداد 1393

اولین رویدادها...

بخواب آروم تو آغوشم ... نکن هرگز فراموشم ... پسرمو وقتی از بیمارستان آوردیم نمیشد ببرم حموم واسه همین با آب گرم، یه شونه کوچیک و دستمال بدنش رو تمیز کردم. اما 7 روزگیش که بردیمش حموم نافش افتاد. روسری سرش کردیم شد مثل دختر کوچولوهای ناز! روز 23 مهر کنترل یک ماهگیش بود،روز عرفه. با بابابزرگ (بابای مامان) بردیمش کنترل  شده بود 4/900 گرم و 56 سانتی متر ( عکس یک ماه و سه روزگی) راستی من بهش میگفتم بی چی بی چی ! کولیکش از همون موقع ها شروع میشه تا اواخر 2و نیم ماهگی و بعد دیگه خوب میخوابه. از 1 شب تا 6 صبح.! از 2ونیم ماهگیش بخاطر سرمای اتاق خواب بیرون خوابیدیم واسه همین هم وقتی میبرمش اتاق خواب کمد و وس...
28 فروردين 1393

سرآغاز

وارد کوچه شدیم. نوای خوش اذان ظهر توی محله طنین انداخته بود و حس خوبی بهم میداد. آقاجون(پدربزرگ امیرعلی) و حاجی(پدر پدربزرگ) در کنار گوسفند جلوی در ایستاده بودند و نرگس و فاطمه هم در میان در ایستاده منتظر ما بودند. و البته منتظر نی نی کوچولومون. برای اولین بار پا به خونه گذاشتی. خونه ای که حالا با اومدنت گرمتر و رنگین تر میشد. 12 ساعت طول کشید تا دنیا بیای. سخت بود اما دوست داشتنی و خاطره انگیز. توی بیمارستان آیت الله موسوی (ره) زنجان، در کنار مامای خصوصی. 3 شب دنیا اومدی و با تموم دردی که وجودم رو فرامیگرفت صدای گریه ات رو که شنیدم آروم شدم . آروم آروم . گفتم بیاریدش! آوردنت و اولین عصاره ی وجودم رو دیدم! میوه ای شیرین و دوست داشت...
28 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سرباز آقا می باشد